ورق زن با نگاهت صفحه ی شبهاي فردا را

بخوان تافصل آخراين كتاب قصّه ی ما را

 

تومي گفتي كه از يك سرزمين دور مي آيي

و روزي مي بري با خود تمام درد وغمها را

 

الا يا ايّهاالساقي، دروغ محض مي گفتي

كجا بود آن ميِ باقي كه خواهد سوخت دنيارا

 

شراب چارساله چاره ی اين زخم كاري نيست

مگر باران بشويد زخمهاي شانه ی مارا

 

الا يا ايّهاالساقي،حنايت رنگ مي بازد

زماني را كه دريابي طلوع صبح فردارا

چاپ شده در بهار ۸۶ مجموعه ي چيدن آفتاب